تبليغاتX
کلبه عشق

کلبه عشق

 
آنگاه كه چشمانم او را ديد

و آنروز پنداشتم بسيار خوب و صبور و آرام و انسان خواهد بود....؛ اما به غلط، افسوس

نمي دانستم كه احساسي است كه بايد بگذرد و بايد مي گذشت، اما نرفت!!! و

همانروز كه روح و احساس حقير خود را در بندِ نگاه و شخصيتش احساس كردم

دل و قلبم هم رفت و ديگر باز نگشت

گر چه نداشتمش ولي وجودي حقير ، توان گريز از او نداشت

و همانروز ، كه پنداشتم كه با او ديگر بغضي نخواهم داشت ... و نه آهي خواهد بود و نه اشكي

افسوس كه ندانستم كه باز هم احساسم ؛ همان تنگمايه حقير ..، به مانند جويي است كه خواهد رفت و باز گشتي برايش نيست

آنروز ندانستم كه وقتي با هم باشيم ، تنهاييم را پر نخواهد كرد و من... تنها تر از ديروز ها خواهم بود

ولي اينك خوب مي دانم

كه هستم من؛ اسيري در بند

نگارنده اي در حبس

و نا اميد و گريان و بغض آلود

محروم ز هر بود و نبودِ خويشتن گشته ام

قلم پر از احساسم خشكيد و شكست

قلبي يخ بست

دستاني كه مي لرزند

هديه او خواهند بود و چشماني پر از اشك و گلويي پر از بغض

در دست زمانه افسوس چه ناعادلانه به عقب رفتم و وا ماندم

كاش همان روز مي دانستم

كاش آنروز مي دانستم چيزي كه ديگر در اين دنيا مدفون گشته است.
..
كمي سخاوت و مهرباني و آزادي است

كاش مي دانستم كه نامردي در همگان هست

استثنايي وجود نخواهد داشت

كاش مي دانستم آنچه فراوان است؛ نامردي و نا عدلي است

ولي افسوس كه ندانستم

+نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387ساعت16:2توسط یه عاشق | |

می خواهم دمی بياسايم ...آسايشی در اوج سرما ، در اوج خفقان... زندگی دوباره آغاز می شود ... باور کن حتی واژه بودن هم عذاب آور شده من نبودن را ترجيح می دهم ... خدایا من هنوز هم فلسفه جبر و اختيار تو را درک نکرده ام !!! زمین خلوت را می نگرم و آسمان ساکت را و خود را... و در این نگریستنهای همه دردناک و همه تلخ .... همواره از خود پرسیده ام و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر، که تو اینجا چه می کنی؟! احساس می کنم که نشته ام و زمان را می نگرم و آدمها را می نگرم که می گذرند... همین و همین ! کوله‏بارم را بسته‏ام برای یک سفر طولانی به مقصدی نامعلوم همراه قاب عکسم و خیال تو - خدا نگهدار

+نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387ساعت15:52توسط یه عاشق | |

رفتنم را نخواهی دید

حرفی هم نخواهی شنید

حتی جوابت را نخواهم داد

حال هر قدر که می خواهی ذجه بزن و زاری کن

قسمم بده یا تهدید کن

نه....دیگر فرقی نمی کند !

حرف های تو التیام بخش دردهای قلب من نخواهد شد

زخم هایی که بر قلب و روح من گذاشته ای تا ابد خواهد ماند

و جایشان همچنان خواهد سوخت

آن قدر دردهایم زیاد شده است که دیگر نای گریستن نیز ندارم

آن قدر تکیده و دل شکسته ام که به مرگ تو راضی شده ام

می دانم که بدون من خواهی مرد

خب بمیر و مرا راحت کن !

از تمام زخم هایی که هر روز بیشترشان خواهی کرد!

دیگر حرف های پوچت را باور نخواهم کرد

برای عشق تلخ تو ارزشی قائل نخواهم شد

نمی گویم ولی بدان که دارم می روم

و تو در تنهایی خود خواهی مرد

از مرگ تو هراسی ندارم و حقا که آن برای تو سزاوارتر است

چرا که زندگیت جز نکبت و مزاحمت چیزی برایم نداشته است

جواب دلسوزی ها و محبت هایم را با خنجری زهرآلود داده ای

و من شکسته و زخمی می خواهم به خواب ابدی فرو روم

می خواهم به خوابی عمیق فرو روم و هرگز بیدار نشوم

نخواه که بیش از این تلف شوم . . .

شب از نیمه گذشته است و من صدای بال شاپرک را نمی شنوم

 شاید او هم مثل من غمگین وشکسته است

و به خواب بدون بیداری فرو رفته است

می دانم که تو هم بیداری

و شب را در دیوانگی خود می گذرانی

دیوانگی ای که نامش را عشق نهاده ای

به خیال خود در هوای عشق روزگار بگذران

ولی بدان سرانجام عشق سه چیز است:

۱. دو عاشق همیشه عاشق هم می مانند و برای هم می میرند

که زیباترین حالت است !

۲. دو عاشق از هم متنفر می شوند و حاضرند یکدیگر را بکشند

که به هیچ وجه زیبا نیست !

و ۳. یکی عاشق می ماند و دیگری متنفر می شود... این گونه یکی حاضر است

برای دیگری بمیرد و آن یکی به خون او تشنه است

و این بدترین حالت ممکن است !

بدا به حال ما که به بدترین حالت ممکن دچار گشته ایم

و من با رفتنم تو را خواهم کشت . . .

+نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387ساعت12:51توسط یه عاشق | |

 

خوش آمدی ای مهربان

به سوی من

به سوی این دیار

به سوی کلبه ای سیاه

با عالمی خیال !

حال که آمدی بمان

بمان کنار من

تا شب سیاه من سحر شود

تا ببینم آن سپیده و طلوع

که از پشت چشمان تو

می شود شروع

کمی بمان !

قطره اشکی بزار

برای یادگار

برای فردای ما

برای آن روز که می کنم از تو یاد

یا برای دیدنت می کشم انتظار

بمان و بامن از مهر بگو !

از آسمان آبی و ابر سپید

از آن همه ستاره و کهکشان

که هر شب تو را می کنند نگاه!

برایم از دوستی و خاطرات

از رنگ نیلگون ماه

از عطر یاس و مریمت بگو

لحظه ای بمان و دوستم بدار

کنار گونه ام بوسه ای بکار

درون گوش من جمله ای بزار

جمله ای شبیه این :

دوست دارمت تا ابد !

نه نگو شکسته ایم و مرده ایم

به جای زندگی همیشه خفته ایم

همچو دنیایمان سیاه گشته ایم

به سرنوشت شوممان دچار

گشته ایم !

ساعتی بمان تا بگویم از حال خویش

از آن همه جفای روزگار

از این و اون و دوستان

از هر که آمد و نماند

از آن که آمد و دلم شکست

و چشم من به انتظارش نشست

روزهای روز

سال های سال

رفت و دیگرم برنگشت

فکر قلب شکسته مرا نکرد

تو آمدی ... بمان !

تا کمی شادتر شوم

تا صدای عشق را بشنوم

تا تمام دیوارها بشکنم

حال که آمدی کمی بیشتر بمان

ای مهربان !

بمان و قطره اشکی بزار !

+نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387ساعت12:23توسط یه عاشق | |

 

پاییز را دوست دارم...

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

 بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

 بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

           بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر معصومیت کودکی ام

بخاطر نشاط نوجوانی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...

+نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت14:53توسط یه عاشق | |

                   

 
 

+نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت13:27توسط یه عاشق | |

چی بگم از کجا بگم ؟ دردمو با کیا بگم؟

بهتره که دم نزنم حرفی از عشقم نزنم

از عشقی که گم شد و رفت

عاشق مردم شد و رفت

www.day2day.dom.ir

+نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت13:18توسط یه عاشق | |

سلام دوستای گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه

من مدتی بود که اپ نمی کردم یعنی یه سری مشکلات بود ولی از شما یه گله دارم که توی این مدت حتی یه سر هم به من و وبلاگم نزدین . درسته که من مطلب جدید نذاشته بودم ولی حداقل شما که می تونستین یه نظر واسم بذارین . من از شما خیلی ناراحتم ولی به خاطر اینکه این همه مدت واستون مطلب گذاشتم به دل نمی گیرم امیدوارم از این مطالب جدید خوشتون بیاد.  نظر یادتون نره

+نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت13:11توسط یه عاشق | |

 

            ارزوها

                           عشق گاهی مشق های کودکیست

                        حس بودن با خدا در سادگیست

                        عشق گاهی کیمیا زندگیست

                        عشق در گل راز ناپژمردگیست

                        عشق گاهی هجرت ازمن،تا شدن

                        عشق یعنی با توبودن،ما شدن

                        عشق گاهی بوی رفتن می دهد

                        صوت شبناک تو را سر می دهد

+نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت13:17توسط یه عاشق | |

 

من گم شده‌ام باز، ز من باز مپرسید
از خانه‌ی آن عشوه‌گر ناز مپرسید!!

من گم شده‌ام، گم شده‌ای سخت پریشان
یاران ز من گم شده این باز مپرسید!

من هیچ ندانم، چه بگویم به شما باز؟!
این‌قدر ز من باز ز آن راز مپرسید

من خسته‌ام از ناله‌ی آدم به نیستان!
چیزی زنی و ناله‌ی آن ساز مپرسید

خو کرده‌ام اینجا به اسارت من تنها
یاران چه کنم تا که ز پرواز مپرسید؟!

من غرقِ سکوتم ز سحر تا به قیامت!
از حنجره‌ام هیچ ز آواز مپرسید!

تازه شده این اشک به چشمانِ تَرم خشک
پس هیچ ز آن نقطه‌ی آغاز مپرسید

اُفتاد به دل عکس رُخ یار در آغوش
از قیمتِ آن لحظه‌ی ممتاز مپرسید

در این شبِ «فانی» من و شیرین دهنی ناز
امشب ز من از لذتِ یک گاز مپرسید!

+نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت13:11توسط یه عاشق | |

                     

مي رسد روزي كه بي من روزها رو سر كني

 مي رسد روزي كه مرگ رو باور كني

 مي رسد كه تنها در كنار قبر من شعرهاي

 كهنه ام رامو به مو از بر كني

 

بودنم را هيچ كس باور نداشت هيچ كس

 كارى به كار من نداشت بنويسيد بعد

 از مرگم روى سنگ او كه خوابيدست

 در اين گور سرد بودنش را هيچ كس

باور نداشت

+نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت12:56توسط یه عاشق | |

 

چشم من میل غریبی واسه گریه داره امشب

از در و دیوار خونه بی تو می باره امشب

نامه های عاشقونه همدم اشکای سردم

نیستی اما من هنوزم دنبال چشمات می گردم

غم و غصه یه دنیا توی قلبم پا میزاره

وقتی که تو خاطراتت پرسه میزنم دوباره

با صدای هق هق من می شکنه سکوت خونه

به جزاین اشکای حسرت همیشگی بامن نمی مونه

توی هر قطره اشکم می بینم از تو نشونی

اشکا فریاد میزنن کاش تو بیای پیشم بمونی

رفتی اما توی اشکام تو همیشه موندگاری

همین اشکا مونده از تو واسه من یادگاری

+نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت12:48توسط یه عاشق | |

 

مرگ تا ابد با ما همراه نیست

مرگ جز یک وقفه ی کوتاه نیست

 مرگ یعنی لغزش پای حیات

مرگ یعنی زندگی در خاطرات

دوست دارم منقرض گردد تنم

 روح باشد دکمه ی پیراهنم

عشق اینجا دست خود را داغ کرد

 عشق این گوشه استفراغ کرد

 عشق اینجا طعم افیون می دهد

بوی صدها استکان خون می دهد

 عشق ما اندازه ی یک آه بود

 این قصیده انقدر کوتاه بود

من نگاهم سرد و بى روح بود

+نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت12:45توسط یه عاشق | |

           

                

                  اين يه حقيقته : شما عاشقين

                 می خوام مقابل شما بشينم

                  تا خوب نگا کنم بگم چه شکلی

                  عشقو تو چشمای شما می بينم :

 

                  عشقو تو چشمای شما می بينم

                  به شکل انتظار يک دريچه

                   واسه مسافری که روزی شايد

                   تو کوچه باز ، صدای پاش بپيچه

 

                  عشقو تو چشمای شما می بينم

                    به شکل دلواپسی ستاره

                   واسه کسی که گم شده ستاره ش

                    پشت هزارتا ابر پاره پاره

 

                 عشق ، تو چشمای شما به شکل

                  دعا واسه پرنده ی اسيره

                 همون پرنده ای که داره کم کم

                 در آرزوی پر زدن می ميره

 

               عشق ، تو چشمای شما به شکل

                 تشنگی يه باغ پر شکوهه

                 به شکل حسرت عروج دريا

                به شکل تنها بودن يه کوهه

 

                آره...حقيقته...شما عاشقين

                عشقو تو چشمای شما می بينم

                واسه همين به چشماتون خيره ام

                وقتی مقابل شما می شينم

                

+نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت12:37توسط یه عاشق | |

سلام دوستای گلم من خیلی وقت بود نیومده بودم اینترنت و کلا مطلب جدیدی هم نذاشته بودم حالا با کلی مطلب اومدم امیدوارم تونسته باشم جبران کنم

 

امشب خیلی سر به سر واژه ها گذاشتم

تمام شب رو دلم پا گذاشتم

به فکر برگشت به خویشتن بودم

ان زمان که برای خود پیلتن بودم

تمام ذهنم فکرم هواسم با تو بود

با تو و تمام حرف های تو بود

گرمای حرفت مثل خاک بود

خیلی ساده و خیلی پاک بود

درد دلمو گفتم تو حالمو دونستی

ازت می خوام که به فکرم نمونی

 برای خود تابوت سیاه ساختم

کفنی برای این تن تباه بافتم

وقتی که همه وقتم غربت شده

عشق هم از قلب من سرقت شده

وقتی که برای عشق مردن لذت شده

لیلی و مجنون شدن هم حسرت شده

 

((با من از مردن در خویشتن صحبت شده))

 

هستی ممنونم که از من یاد می کنی

به قدری دل منو شاد می کنی

ولی بدون که من تموم شدم

به پای همون اف حروم شدم

زندگی برام اجبار تنها بودن است

هر لحظه با اف با وفا بودن است

ولی حالا وفای من جفای من است

همان طور که جفای اف وفای من است

بگذار راحت بگذرم طاقت قفس دارم

بذار داد بزنم عاشقم تا وقتی نفس دارم

عمری ز عشق اف گفتم و به پایان رفتم

باور نکرد،به خیالش فکر هوس دارم

 

((وقتی امیدی به رسیدن نیست،دویدن چرا؟))

+نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت16:32توسط یه عاشق | |

 

زیبا ترین کلمه برلب های بشریت کلمه«مادر» وزیبا ترین آوا،

آوای«مادرم» است.این کلمه آکنده از عشق و امید است،

کلمه شیرین و مهر انگیز که از اعماق قلب بر می خیزد

وزیبائی است.مادر همه چیز ماست

مادر آن روح جاودانی است که

لبریز از عشق و

زیبائی است.

 

روز مادر رو به همه ی مامانای دنیا تبریک میگم  امیدوارم شما هم بتونید این روز رو برای مادرتون یه روزه زیبا زقم بزنین و دل مادراتون رو شاد کنید .

+نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت16:54توسط یه عاشق | |

 

هنگامی که نگاهم به نگاهت عاشقانه پیوست دلم ویرانه ای را در راه عشقت باختم و وجود دلسردم در گرمی بالهایت از سرما هیا هویی یافت برای اولین بار دستانم در میان دستانت از لرزش عشق نجات یافت دوست داشتم از پیوند دستانت جدا نمیشد تا پناه اخرینم تو باشی و در عرش با لبهای سپیدت به خوابی شیرین فرو روم دستان مهربانت نوازشگر قلب تنهایم باشد بارها قبل از این قصه های عاشق و معشوقی را شنیده بودم که عاشق بی وجود معشوق لحظه ای نمی توان زیست من ان عاشق واقعی بودم که نگاهت زیبایی از شعر را به همراه داشت و با تو پیمان بستم که با وجود مهربانت هرگز دل به دیگری نمی بندم هرگزززززززززز؟

+نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت20:4توسط یه عاشق | |

دل

دل و روزنامه پیچیدم

توی جعبه ای گذاشتم

خوب و محکم اونو بستم

راه دیگه ای نداشتم

بردمش اداره ی پست

دادمش برات بیارن

دل و تحویل نگرفتن

پیش بسته ها بذارن

گیر دادن دلت بزرگه

نمیشه اونو فرستاد

مونده بودم چه کنم من

دل من یاد تو افتاد

یاد اون روزی که قلبت

یدفعه مثل سنگ شد

خاطراتت یادم اومد

دل من دوباره تنگ شد

حالا من این دل تنگ و

می دمش برات بیارن

این دفعه می شه فرستاد

انگاری حرفی ندارن

دل من قد  یه دنیا

تو رو دوست داره همیشه

پیشه من باشی نباشی

عاشق  هیچکی نمیشه

دل من پیش تو باشه

اگه می شه نگهش دار

حس کنم مال تو هستم

لااقل واسه یک بار......

+نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت19:56توسط یه عاشق | |

خدایا

آنکه در تنهاترین تنهایم تنهای تنهایم گذاشت

تو او را در تنهاترین تنهایش تنهای تنهایش نذار

+نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت10:57توسط یه عاشق | |

 

زنـدگي مرگ است و مرگ هم زنـدگي

پس درود برمرگ و مرگ بر اين زندگي

مرگ نزديك است ، من نمي هراسـم...حقيقت ايـن است ، من نمي هــراسم

گــور تاريـك است ، من نمي هراسـم...سرنوشت اين است ، من نمي هراسم

اكنون نوبت من است، وقت وقت مردن است...آنـها مي خنـدند ، ساكــت ايسـتاده ام

جـلاد آمـاده است ، تـيغ خونـين است...مرگ نازل شد ، روح ازبدن جدا شد 

مرگ شيرين،حال من مي خندم...اكنون من مرده ام ،هنوزهم مي خندم

من ميروم به سوي خويش،به سوي پروردگارخويش

همان خداوند نوح , همان خداي بي روح

همان خداوند يكتا ، همان خداي بي فنا

همــان خــدايي كه مرا ، مي بــرد به عــرش كــبريا

+نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت10:45توسط یه عاشق | |

                     دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و اینجا

و هر روز

برای دلم

مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت

*
ولی هیچکس واقعاً

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت:

چرا این اتاق

پر از دود و آه است

یکی گفت:

چه دیوارهایش سیاه است!

یکی گفت:

چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت:

و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصّه و ماتم است!

*
و رفتند و بعدش

دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم:

خدایا تو قلب مرا می خری؟

*
و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود خود بست

و من روی آن در نوشتم:

ببخشید, دیگر

برای شما جا نداریم

از این پس به جز او

کسی را نداریم!

+نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت10:39توسط یه عاشق | |

در ذهن نیافرینمت می میرم
 از شاخه اگر نچینمت می میرم
 ای عادت چشم های بی حوصله ام
 یک روز اگر نبینمت می میرم‎.‎
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 تقدیم به آنکه دارمش دوست
 تقدیم به آن که قلبم از اوست
 اگر مهتاب از تن بر کند پوست
 جدا هرگز نگردد یادم از دوست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 وقتی از غربت ایام دلم می گیرد‎‎
 مرغ امید من از شدت غم می میرد
 دل به رویای خوش خاطره ها می بندم
 باز هم خاطره ها دست مرا می گیرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
 قلب من در شهر چشمان شما جا مانده است
 قدر یک شب هم شده از آن پرستاری کنید
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
 آن قدر در کشتی عشقت نشینم روز و شب
 یا به عشقم می رسم، یا غرق دریا می شوم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
 روزی که دلم پیش دلت بود گرو
 دستان مرا سخت فشردی که نرو
 روزی که دلت به دیگری مایل شد
 کفشان مرا جفت نمودی که برو
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد
 عجب از محبت من که در او اثر ندارد
 غلط است آن که گوید دل به دل راه دارد
 دل من ز غصه خون شد، دل او خبر ندارد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 اینجا آسمان ابریست
 آنجا را نمی دانم
 اینجا شده پاییز
 آنجا را نمی دانم
 اینجا فقط رنگ است
 آنجا را نمی دانم
 اینجا دلی تنگ است
 آنجا را نمی دانم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 زرداست که لبریزحقایق شده است
 تلخ است که با باد موافق شده است
 عاشق نشدی و گر نه می فهمیدی
 پاییز بهاریست که عاشق شده است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 کنار آشیانه تو آشیانه می کنم
 فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
 کسی سؤال می کند به خاطر چه زنده ای؟
 و من برا ی زندگی، تو را بهانه می کنم
 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
 روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت
 هر کسی غصه اینکه چه می کرد نداشت
 چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید
 خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت11:55توسط یه عاشق | |

                                                     چقدر جای تو خالیست

کجاست لحظه ی دیدار؟

میان بغض سکوتی ز جنس فریاد است

بیا که دیده تو را ارزوی دیدار است

تو از قبیله ی نوری من از تبار صبوری

تو از سلاله عشقی من از دیار نیاز

من از نگاه مانده به در خسته ام عزیز رویایی

تویی نشسته به ادینه ام بگو که می ایی

اگر نگاه منتظرم را گواه می خواهی

اگر شکسته دلی را بهانه می دانی

اگر سکوت غریبانه ایت عشق است

اگر که صبر صبر صبر بهای دیدار است

به جان غنچه نرگس تو را خریدارم

نشانده مهر تو بر دل به شوق دیدارم

من عاشقانه تو را در نماز می خوانم

شکوه نام تو را خوانده باز می خوانم

امید دیده روشن ز دیده پنهانی

مرا به میهمانی چشمان خود نمی خوانی؟

+نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت11:47توسط یه عاشق | |

 

بر دلم تصویر توست

بر پایم زنجیر توست

تنها تو در چشم من

چشمان من جاگیر توست

اولین عشقم تویی

جان من جانم تویی

جز تو دیگر یاری نخواهم

اخرین عشقم تویی

بیا که با هم نشینیم

راز دل را بگوییم

زندگی را وفا نیست

زود ای تو به سویم

+نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت11:43توسط یه عاشق | |

در کنج تنهایی
         حتی خداوند نمی آید
حتی نه نور است نه روشنی
تاریکی و
         تنهایی و
                 حسرت
فقط همین
          می فهمی ...
 
من در درون تاریکی
مانند یک گیاه کوچک  پرز دار
چیزی که چندش آور است
                         اما کمی ضعیف
                    دنبال نور می گردم
 
حتی همان باغبان خانه ی کناری
با آن که فهمیده است
                  تنهایی ام چگونه است 
دستی برای کنار زدن پنجره
                          دراز نمی کند
 
من نور می خواهم
این جا تمام دیوار ها مرا می خورند
                            انگار سقف
                            دارد مرا نگاه می کند
 
شاید کسی نداند
اما تو
     خوب می فهمی
 
من در نجابت نگاه اولت
     در هر کدام از دعوا های خوب بچگی
     در داد کردن ها
                     حتی تمام قهر ها
                                     عشق می بافتم
 
شاید کسی نداند
اما تو می دانی
                  خوب
                  من در چشم باد نشستم
                  خورشید را در قفس اسیر کرده ام 
                  من ماه را عاشق خود کرده ام
                                      اما فقط تویی
                                                تک دختر رویای من  
 
هر چند پرنده ها بسیار اند
اما تمام چه چهه هایم برای توست
من جفت نمی خواهم
من روح گم کرده ام را می خواهم
 
آری قبول
من در میان علف ها دراز کشیده ام
                                      اما برای تو
شاید کمی روی گل تو را احساس کنم
                                       تنها فقط همین
 
حتی اگر خورشید را دهند مرا
یا آسمان کند مرا نگاه
 
حتی اگر یک کهکشان پر از سمن مرا صدا کند
                                              تک یاسمن تویی 
 
کسی که من برای آن خواهم نشست و خواند
                                      تنها فقط تویی                                    

+نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت11:38توسط یه عاشق | |

A heart of stone

once i had a heart of stone,for it had surely lost it's home

it coulden't love or wanted to,but in my life then came you.

the stone began to fall away as happiness

began to fill my day,a feeling so sweet

and special too,could this be love.

I pray is true,my heart now sings a song of love for

I know that it was sent from above

my heart is warm there is no cold,hard no more

but with wings of gold

It soars above the sky so high some times I think of why and cry

my heart now sings a loving song for the part of me

I thought was gone

the gift that you have given me is so important can't you see

no more sadness or being alone for now my heart returns to home

I love you for ever

+نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت16:35توسط یه عاشق | |

 

               

 

 

 

 

 

بگو چی شد ......

 

بگو چی شد که قلبت خالی شد از حضورم

 

بگو باهات چی کردم که میشکنی غرورم

 

بگو چی بود گناهم چی بوده اشتباهم

 

که اینجوری گذشتی از من و از نگاهم

 

کاشکی دلت تنگ نبود دلم برات تنگ نبود

 

کاشکی توی قلب تو این همه نیرنگ نبود

 

کاشکی منم بد بودم تو عاشقی سرد بودم

 

کاشکی توی عاشقی مثل تو نامرد بودم

+نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت17:1توسط یه عاشق | |

 

 

 اگه احساسمو کشتی       اگه از یاد من و بردی

 

  اگه رفتی بی تفاوت        به غریبه سر سپردی

 

 بدون اینو که دل من       شده جادو به طلسمت

 

 یکی هست اینور دنیا       که تو یادش مونده اسمت

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت16:57توسط یه عاشق | |

 

منو ببخش .....

 

ببخش که تنهات میزارم ....

 

گریه نکن عزیز بی گناه من

 

من و ببخش بگذر از اشتباه من

 

گناهم و بزار به پای سرنوشت

 

به پای اون که قصه ما رو نوشت

 

نمیتونم این دل و سر به راه کنم

 

ازم نخواه باز تو چشمات نگاه کنم

 

من ببخش گناه عشق گردن من

 

من و ببخش حرف گذشته رو نزن

  

سخته برام اما باید از تو گذشت

 

باید برم اینجوری بوده سرگذشت

 

من و ببین ، ببین که گرم رفتنم

 

گریه نکن این من واقعی منم

 

باید برم فرصت موندن ندارم

 

من و ببخش ، ببخش که تنهات میزارم

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت16:53توسط یه عاشق | |